26
یه نفس عمیق بکش....
نفس بعدی رو طلب کار نیستی پس سپاس گذار همین دم باش.....
از خودم,زندگیم و دنیام مینویسم....
یه نفس عمیق بکش....
نفس بعدی رو طلب کار نیستی پس سپاس گذار همین دم باش.....
× امروز با میتی و بهار قرار بود بریم کارنامه بگیریم،موقع برگشت از مدرسه درحالی که من مشغول صحبت کردن با رضا بودم این دو تا تصمیم گرفتن برن سینما!!!!! اما من نه حوصله اون سینمای ِ خلوت ِ چرتی ُ داشتم نه حوصله اینکه دو ساعت بشینم فیلم آبکی نیگا کنم،بهشون گفتم من نمیام شماها برید.از یه مسیری به بعد از هم خداحافظی کردیم و من برگشتم که بیام خونه.همینجوری سلانه سلانه بره خودم تو خیابون راه می اومدم و با رضا در مورد ِ یکی از دوستامون میحرفیدم،صحبتم که تموم شد داشتم فک میکردم که چه حرکتی بزنم تا حوصله ام سر نره....یهو میون ِ این تفکرات گران بها!!!!! ندا زنگ زد که کجایی؟؟؟؟با فرگل ُ سحر داریم میایم دنبالت...در واقع اون ساعت اینا باید سر کلاس ماساژ درمانی میبودن :-؟؟
نیم ساعت بعد من در حالی که خیلی مودب و مظلوم یه جا واستادم تا دوستام بیان یهو دیدم اون ور ِ خیابون صدای تنی از آدمیان میاد که انگاری همین الان از تیمارستان فرار کردن.اصلا فک نکنید که اینا دوستای من بودنااااااا.یک عدد زانتیای سفید با سرعت وحشتناک به همراه سه سرنشین دیوونه در حالی که دارن جیغ میزنن و دست تکون میدن پیداشون شد،خلاصه که سوار شدیم و تا شب رفتیم گشت و گذار.البته کاشف به عمل اومد که با معینی (مدیر اون موسسه) حرفشون شده و زدن بیرون واسه همینم ندا یه سور اساسی به همه داد:دی . این فرگل ِ خل هم میگفت: سودا ! اگه توام کلاس آخر هفته رو بهم ریختی یه سور مشتی خودم بت میدم!!!!! مرتیکه یه جوری رفتار میکنه که انگار نه انگار اون همه بابت کلاسا پیاده مشیم.
× این بابای من خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مرد فهمیده ای ِ .یعنی زبونم لال،زبونم لال اگه یه روز من بچه داشتم امیدوارم که بشم عین بابام! اصلا کشته ی این ادب و شعورشم من آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا.
بارها شده گوشی ِ من زنگ خورده خودم دستم بند بوده تا زمانی که مثلا خودم نگفته باشم بابا شما جواب بده،عمرا اگه به گوشی من دست بزنه،تازه اونم من خیلی اصرار کنم جواب میده!!!!!!!!!! اگه از تو کمدم چیزی بخواد و من خونه نباشم اونقد منتظر میمونه تا من خودم بیام!!!!!!!!تا به امروز نشده بگه چرا یقه ی لباست بازه یا چرا موهات بیرون ِ یا هزار و یکی حرف دیگه! جوری رفتار میکنه که خودت تشخیص بدی باید چی کار کنی؟!؟! اونقد بره آدم ارزش قائل میشه که بره هر چیز کوچیکی هم نظر آدم ُ می پرسه..کلا بابام خیلی اخلاقای خوبی داره،راستش من خودم هیچ موقع نمیتونم اینجوری باشم.من همینجوری الان نقش مامور اخلاق رو دارم بره این سهند بیچاره...
× این "فارسی وان ِ " بی پدر یهو از کجا پیداش شد آخه؟؟؟لامصب از صبح این کانال با اون دوبله ی مزخرفش عرعر میکنه تو ملاج ِ من تا هر موقع که ننم عشقش بکشه کانال ُ عوض کنه.من نمیدونم چی داره که این خاله زنکا هم انقد بره هم تبلیغش میکنن،یه جوری هم حرف میزنن انگاری هر کی این کانال ِ.... نیگا نکنه دهاتیه!(جای خالی را به دلخواه پر کنید).
× آخه آلرژی جان! الهی من بگم خدا چی کارت نکنه واسه چی نمیزاری من انسان گونه زندگی کنم؟؟؟ خربزه میخورم تا یه هفته عمرا اگه صدام دربیاد واقعا تن ُ صدام میاد پایین. طالبی میخورم انگاری یکی گلوی نازنینم ُ جوییده،هی همش درد میکنه.بادمجون میخورم باید تا شعاع ِ دو متری لب و لوچه ام ُ بخارونم هی.نارنگی میخورم از شدت معده درد کارم به بیمارستان میکشه.....حالااینا به کنار! درد ِ اصلی آب دماغ ِ
آقا صبح به صبح که میریم حموم.با چش ُ دماغ سالم میریم با یه چش ِ قرمز و دماغ فین فینی برمیگردیم!!!
روزانه یه تن هم تولید دستمال کاغذی ِ آب مماخی داریم.:دی
× این وبلاگ نفس های آخرش ُ میکشه.اینجا هیچ موقع غیر حقیقت ننوشتم اما تا دلتون بخواد سانسور کردم....باید برم جایی که بتونم بی پروا حرف دلم ُ بزنم....
برای یه دسته از آدم ها خیلی متاسفم!!!!!
هرکی اومده چند پست قبلی رو خونده اصلا به خود مسیج توجه نکرده همش کلید کرده رو اسم "امیر".
شایان به ذکر که بگم دور و اطراف من پر از آدم های متفاوت حالا نمیدونم چرا بین این همه اسمی که من تو وبلاگم اوردم شماها انگشت گذاشتید رو این آدم.
اگه اون پست رو نوشتم فقط به این خاطر بود که متش برام خیلی قشنگ بود و میخواستم داشته باشمش.اینجا نوشتم چون هیچ اعتباری به گوشی من نیست یهو دیدی پر شد.جایی ننوشتمش چون من همین جوری برگه های ضروریم رو گم میکنم چه برسه به این.
بین بچه های این تیم این تیپ مسیج ها خیلی عادی هستش.ماها روزی ده بار به هم میگیم عاااشقتم ـ دوست دارم و خیلی حرف های دیگه اما هیچ کی خردوق نمیشه چون میدونه که اینا همش مال اون آگاهی است...
من خیلی وقته که دیگه درگیر داستان عشق و عاشقی نمیشم!!!!!!!!!
پس لطفا اتیکت به من نزنید!!!
پ.ن : این روزها واقعا زندگی به کام منه...
روز جمعه همگی جمع شده بودیم تو یکی از واحدهای پیام اینا برای "دیدار با افسانه".
همه چی خوب بود.حضور بچه ها،مدیریت فرهاد،مسئولانه بازی کردن بهاره،زحمت های ارغوان،لبخندهای گاه و بیگاه شیرین و خیلی چیزای دیگه...
بازم چشم بستن،بازم مراقبه،بازم آرامش و سکوت،بازم پیوند بین اعضای خانواده،بازم صدای گریه،بازم لبخند پر از عشق....
× آریا رو دیدم! خیلی اتفاقی.تا حالا چند بار شده بود که با هم اکی میکردیم تا هم ُ ببینیم اما یه جوری نمیشد اما جمعه خیلی یهویی همدیگرو اونجا دیدیم.نمیدونم چرا؟ اما آریا رو به رنگ سفید میبینم.
×اولش که وارد شدم با همه که سلام احوال پرسی کردم میون آقایون یکی خیلی به چشم آشنا اومد اما پیگیر نشدم.موقع جمع کردن آبمیوه ها هم با یه لبخند پت ُ پهن اومد بالا سرم،وقتی هم که کیسه بدست داشتم آشغال آبمیوه ها رو جمع میکردم یهو از ته سالن اومد،ازم گرفت تا خودش جمع کنه منم مثل خودش یه لبخند زدم و ازش تشکر کردم.شنبه وسط درس خوندن یهو چهره اش با اون موهای پریشون ِ روی صورتش اومد تو سرم و تازه یادم افتاد که یعععععععععععععععععع محمد بوده.
×
اون روز موقع حاضر شدن قرار شد شلوار مشکی ِ دمپامو بپوشم و کلا با یه تیپ
رسمی برم.اما دقیقا لحظه های آخر دیدم نه! کار من نیست.رفتم شلوار اسپرتم
ُ پوشیدم با یه مانتوی کوتاه ِ اسپرت تر از شلوارم و کوله ام!
خیلی وقت ِ که دیگه نمیتونم تیپ شخصیتی بزنم...
× به یه بی تفاوتی ِ خاصی رسیدم.قبل از این دیدار که رها بودم،بعد از صحبت های افسانه هم دیگه کلا ولو شدم...
پ.ن : " آنچه که رخ داده مهم است.نه علت آن"
زیباترین مسیجی که میشه دریافت کرد....
ــ سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
ــسلام عزیییییییییییییزم.
ــ کجا بودی این مدت؟؟؟؟؟من هی زنگ میزدم خاموش بودی؟؟؟؟؟
ــمعذرت! زنگ زدی داشتم دوش میگرفتم.
ــاحیانا الان کجایی؟؟؟؟؟ صدای یک عدد مم رضا میاد![]()
ــنمایشگاه تجهیزات آشپسخونه ایم.من و حمید و رضا.
ــ اکی.سلام برسون بهشون.فقط زنگ زدم ببینم این مدت کجا بودی؟!؟!
ــمن واقعا سپاسگذارم که الان تو مطلع شدی من کجام
.الان حس کنجکاوی رو به فوضولیت حل شد؟؟
ــحیف من که زنگ زدم حال تو رو بپرسم.
ــ عززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیزم.
ــ پکی.قربانت.خدافظ
ــ فدای توووووووووووووو.خدافظ.
پ.ن : افشین جون! شما مثله اینکه نذر کردی هر شب یه مسیج بدی احوالات منو جویا شیااااااااااااااا.
در ضمن اگر هم گوشیم رو خاموش میکنم نیازی نیس به تو بگم برای چی این کار رو کردم!!!!!!
پ.ن : من اگه بخوام تغییر کنم.این خودمم که میتونم به خودم کمک کنم.لطفا زور الکی نزن!
پ.ن : هیچ میدونی با این کارت کل روزم رو بهم میریزی؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن : واقعا چرا من نوسان "حال" دارم؟؟؟؟ در آن واحد میتونم از پذیرش برسم به بی حالی....
پ.ن : وقتی اینجوری بره من عشوه خرکی میای دلم میخواد خفت کنم.![]()
پ.ن : خداییش چقد حرف تو دلم مونده بودااااااااااااااااااااااااا
.
قتی خسته و داغون از امتحان دیفرانسیل برگشتم،تا گوشیم ُ روشن کردم مسیج امیر رسید بهم:
خوشبختی حالا و همین جا است،
فردا نیست،
دور نیست،
دیروز نیست،
نگاه کن!!!!
خوشبختی شکوه صبح است.همین صبحی که چشم باز میکنی....
صبحت بخیر....
پ.ن : ز تو گر دل برگیرم دیگر از غم میمیرم.
پ.ن : این روزها منم و آهنگهای "شهرام ناظری"...
وقتی زنگ میزنم تا گوشی رو ور میداری میگی: سلام عزییییییییییییییییییییزم. عشق میکنم.
هیچ می دونستی که تو بهترین دایی مهمی دنیایی؟؟؟؟؟؟
قرار بود همه ساعت پنج میدون ونک باشیم.سوار اتوبوس که شدیم با صدای بلند سلام،صبح بخیر میگفتیم.با مهدی تقریبا آخرا نشستیم.ساعت های پنج و ربع بود که یه اکیپ چهار نفره اومد.آخریشون یه پسری بود سوژه :دی. کلا استایل و تیپش میزد که پایه خنده باشه. تو یه دستش دوربینش بود و ساکش و تو دست ِ دیگش نون سنگک ها رو گرفته بود،تو یه انگشتشم دو سه تا سی دی بود.با خواهرش لیلا،دوس دخترش هاله و دوستشون رضا اومده بودن.پشت سر ما نشست. ساعت های 6 بود که راه افتادیم.تقریبا سی نفری بودیم.یه سری ها هم از بچه های خارج موسسه بودن.مثل همیشه آهنگ های شهرام ناظری داش پخش میشد.یه عده از بچه ها داشتن میخوابیدن و آقای راننده بنده خدا که فک میکرد که الان همه میخوابن چراغارو خاموش کرد. کسری که پشت ما نشسته بود بلند بلند شروع کرد حرف زدن که الان چه وقت خوابه،پاشید بابا!!!صبحانه رو خودمون داشتیم حاضر میکردیم. من تو ظرفا دستمال میزاشم،مهمی گردو ،کسری بالا سر ما وایساده بود و کره،مربا میزاش،فرزام کارد و قاشق،هاله نون سنگک و بهاره هم پخش میکرد.با صحبت های فرهاد بچه های غیره هم کم کم یخشون داش آب میشد و متوجه شده بودن که همه با هم یه خانواده ایم و هیچ تفاوتی بینمون نیست.بعد از صبحانه کسری رفت جلو و بعد از زدن مخ فرهاد سی دیش ُ گذاشت و شروع کرد رقصیدن و به زور همه رو بلند میکرد.هر کی هم خواب بود با وحید میرفتن بالا سرشُ کسری سوت میزد،وحید هم محکم دست میزد و تا وقتی اون شخص بیچاره رو بیدار نمیکردن خیالشون راحت نمیشد. کسری و لیلا با اندامی کاملا باربی :دی اتوبوس ُ گذاشته بودن رو سرشون..تمامی پرده ها رو کشیده بودیم که داخل دیده نشه و دریغ از یه ذره جاده دیدن.همش اون وسط در حال رقصیدن بودیم.البته چند دیقه یه بار فرهاد استاپ میزد و شروع میکرد به ارشاد :دی. بعد از کلی رقصیدن و انرژی تلف کردن نوبته خوندن پیام های کائناتیمون بود.محبوبه زحمتش رو کشیده بود.چشم هامون رو بستیم و سکوت کردیم.تو این حین محبوبه پیام هر کی ُ میزاش تو دستش.بعد که چشمامونو باز کردیم،هر کی پا شد اسموشو گفت و پیامش رو خوند و پیام هامون رو با هم شِیر کردیم.ساعت های 9 بود که رسیدیم و رفتیم "باغ فین کاشان". همه با هم و در کنار هم بودیم. مهدی هم که جزو عادت هاش شده،فکر و شخصیت هر کی ُ میخوند و بچه ها همه ترکیده بودن از تعجب. جالبه که خیلی ها فک میکردن یا دوستیم یا زنشم :(( . بعد اینکه متوجه شدن دایی ِ منه دیگه همه بهش میگفتن دایی مهمی :دی . تو باغ کلی گشتیم و کلی با هم عکس انداختیم.تقریبا ساعت های ده و نیم باید می اومدیم کنار اتوبوس.با مهدی نفر اول اومدیم:دی.هی مسخره میکرد،میگفت:الحق که نوه ی همون پورخلیلی:دی.بعد از جمع شدن همه به سمت خونه طباطبایی و بروجردی راه افتادیم.با هم به داخل خونه طباطبایی رفتیم. مهدی وایساد به صحبت کردن با امیر اینا منم خیلی خجسته،خرم رفتم بلیط گرفتم ُ بلیط مهمی ُ دادم دستش و خودم رفتم داخل.با عسل و ناهید و محبوبه کلی عکس انداختیم و کلی از معماری اونجا حیرت کردیم.جای بعدی خونه بروجردی بود.دسته جمعی به سمت خونش رفتیم،اما از اونجایی که خسته بودم و امیر هم گفت خونش همچین آشی نیس،دیگه داخل خونه نرفتیم و نشستیم جلو در.با فرهاد ُ وحید ُ مهمی ُ فرزانه جلو در نشسته بودیم تا بقیه هم بیان.بعد از اتمام بازدیدشون به سمت اتوبوس رفتیم. آفتاب وحشتناک گرمی بود و دیگه تقریبا همه جنازه بودیم.به سمت قمصر راه افتادیم.از یه طرف ترافیک ِ خیلی سنگین از یه طرفم خستگی باعث شده بود تا فضا آروم باشه.وسط های راه سهیلا و آقای رضا و دخترکاشون هم بهمون اضافه شدن.نمیدونم چی چی ِ آقای ماشین گرمش شد و آقای راننده مجبور شد نگه داره،یه سری ها رفتن پایین تا سیگار بکشن یا که هواشون عوض شه.بعد از نیم ساعتی دوباره را افتادیم.مامانی بره همه کیک پزیده بود، پاشدم کیک پخش کردم.به کسری که تعارف کردم کل ِ ظرف ُ از دستم گرفت تا آخر شب هم به بقیه ندادش.ساعت های دو ُ نیم بود که رسیدیم یه باغی.برای نهار رفتیم داخل خونه، همه سالادالویه داشتیم.موقع خوردن فرهاد گفت هر کی یه لقمه شاهانه بگیره و وایسه تا بره خوردنش اعلام کنم،موقع اعلام کردن گفت حالا اون ُ بدید به نفر سمت راستی...بعد از نهار فرهاد برامون از پیام افسانه صحبت کرد و کلی حرف زدیم.یه سری ها خوابیدن،یه سری ها رفتیم تو باغ گل و بعضی جماعت سیگاری رفتن تو تراس.ساعت های شیش ُ نیم بود که جمع کردیم که برگردیم.تو یه دستم وسایل های خودم بود ُ تو یه دست دیگم یه عدد هندونه ی نصف به همراه یک عدد چاقوی قرمز روش:دی.مهمی و امیر داشتن حرف میزدن منم جلوشون هندونه به دست می اومدم.اونقدم دستم درد گرفت.راه افتادیم به تهران.موقع برگشت همه با هم ابی میخوندیم و کسری کلی برامون با هاله کلیپ اجرا کرد.باز کل ِ پرده هارو کشیدیم و شروع کردیم رقصیدن با آهنگ های زمان هزار و سیصد و درشکه.(دختر همسایه شبای تابستون گاهی می اومد روی بوم....) کلی آذری،بلوچ،خشتکی (مدل مخصوص کسری) رقصیدیم.بیچاره فرهاد هم عین کمیته ارشاد چند دیقه یه بار میگف اون روسری هاتون ُ سر کنید،مانتو هاتون ُ بپوشید. آقای راننده موقع بنزین زدن نیگه داش.همه رفتن پایین غیر از من ُ لیلا ُ رضا و اکیپ سینا اینا.امیر اومد کنارم نشست،کلی با هم کامل شدیم ُ از هر دری حرف زدیم.نمیدونم هر چی بود اما کلید من ُ بدجور زد!!!!ساعت های یازده بود که دیگه فضا آروم شد،وحید و فرزانه که پشت سر ما کامل لالا بودن.کسری دیگه از حال رفته بود و با مهمی می حرفید.منم خواب بودم. دوازده بود رسیدیم ونک.از اونجایی که کسری صبح با ماشین اومده بود با اون برگشتیم.کلی تو راه حرف زد و پیام هایی که باید از کسری میگرفتم ُ گرفتم.هاله رو بردیم رسوندیم شهرک غرب و بعد هم ما رو گذاشت ستارخان و خودش هم رفت منیریه.
سفر خیلی خوبی بود.واقعا دلم برای خانواده معنویم تنگ شده بود،فقط یه سفر نبود ما همه اعتقاد داشتیم که بی دلیل اونجا حضور نداریم!همه اومدیم تا یه پیامی از این سفر بگیریم.
از کسری گرفتم که باید تا جایی که میتونم تلاش کنم،حتی شده از خیلی چیزا بگذرم تا به اون چیزی که میخوام برسم.از امیر گرفتم که همه چی میگذره،مهم تویی که چه جوری بازی میکنی.این تویی که باید همه چی ُ بسازی.از محبوبه گرفتم:
تو آن امپراطوری هستی که به خواب رفته و در دریا میبیند که گداست. از خواب بیدار شو!!!!!
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم و گرنه میشکنیم بال های دوستی مان را...
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،همدلی صادقانه،وفاداری ریشه دار،اعتماد کن!!!!!
از تنهایی مگریز،به تنهایی مگریز!گهگاه آن را بجویُ تحمل کن و به آرامش ِ خاطر مجالی ده....
یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم.شاید بهتر آن باشد که دست به دست هم دهیم،بی هیچ سخنی.
دستی که گشاده است،میبرد،می آورد،رهنمونت میشود به خانه ای که نور ِ گرمی بخشش دلچسب است.
این همه پیچ،این همه گذر،این همه چراغ،این همه علامت!
و همچنان استواری به وفادار ماندن ِ به راهم،خودم،هدفم و به ......تو!!!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه میدهد....
به تو نگاه میکنم ُ میدانم که تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد،آسوده خاطرت کند،بگشایدت تا به در آیی..
من پا پس میکشم و در نیم گشوده به روی تو بسته میشود....
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز میکنم،فریاد میکشم که ترکم گفته اند.
چرا از خود نمیپرسم:کسی را دارم که احساسم را،اندیشه و رویایم را،زندگیم را با او قسمت کنم!
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود....
بخند! عاشق باش! لذت ببر! دوست داشته باش! آروم باش! خدا رو باور کن! اعتماد داشته باش! قضاوت نکن! خسته نشو! آگاه باش!
یادت بیار زمانی که روی زمین سجده زدی ُ رو به خورشید با تمام قدرت داد زدی: خدایا همه رو بخشیدم!!!!!
یادت بیار زمانی ُ که در آغوش کشیده شدی و تو گوشت زمزمه کردن که : تو پاکی...
یادت بیار زمانی ُ که دستت رو گرفتن و مانع از آسیب دیدن ِ تو شدن...
یادت بیار زمانی ُ که به چشمای نگرانت امید دادن...
یادت بیار زمانی ُ که از عشقشون بهت بخشیدن و لبخند به روت زدن...
حالا نوبت ِ تو شده! این تویی که باید با دست گرمت دستی رو که نیازمند ِ بگیری!
این تویی که باید با نگاهت و با عملت به دیگران امید و عشق بدی!
این تویی که باید عاشق باشی و بدون هیچ چشم داشتی از عشقت به دیگران ببخشی!
به مردم نگاه کن و لبخند بزن بهشون! بذار که از لبخند تو ، لبخند بزنن.
همه رو دوس داشته باش! به هر کی که رسیدی اعلام کن!!!!!
اعلام کن که چقد برات عزیزه! شاید دیگه فردایی نباشه...
× میدونستی که فالگوش واستادن خیلی کار ِ زشتیه؟؟ به نظرم بستن در ِ اتاق نشون میده که محتوی اتاق به اشخاص داخل اتاق ربط داره نه به بقیه!!!!!
×
حذف.
× وقتی شنیدم تو هم یهو بریدی ناخودآگاه چشمام پر شد. حاج خانم بهم گفت: هر دختری بهت معرفی میکنن تو دبه میکنی و تو مراسم خواستگاری بالاخره یه کاری میکنی که بهم بخوره،بعد از اینکه از شرکتت برگشی فقط شامت رو میخوری و میری تو اتاق و در ُ میبندی، دیگه جز ما ها با کسی قاطی نمیشی،تولد 34 سالگیت تا آخر شب الکی موندی شرکتت و بهونه کردی که باید کار ِ این برج ُ تموم کنی(تازه به ما هم گفتی اصلا ایران نیستی). یهو دلم گرفت...تازه فهمیدم یادم نمیاد آخرین بار کی تو رو شارژ دیدم.دلم برای روزای شاد بودنت تنگه مهندس!
× آآآآآآآآآآآی این چند روزه داری حالم ُ بهم میزنی آآآآآ.دوستم زنگ میزنه میگه :بیا پایین جلو در تو ماشین منتظرتم. با هم میریم هم من به کارم میرسم هم تو راه حرف میزنی.تو ام تا میبینی دارم حاضر میشم سریع میپری که منم میام! اینجوری بهتر قبول میکنه...آخه ممد اوقلی من به تو چی بگم؟؟؟؟دعوت نکرده خودت ُ پرت میکنی بین ما.تازه وقتی هم که دوستم یه سی دی میزاره میگه: اینو گذاشم حوصلتون سر نره.من میرم این نامه رو بدم میام. تو کلی غرمیزنی که یه سی دی ِ جواد گذاشته،نیم ساعته هم هست که مارو کاشته اینجا! حالا خوشم میاد چن دیقه یه بار هم میزد تو حالت که کار تو صحیح نبوده و سودا اصولی تر رفتار کرده.اون موقع ها سرم ُ برمیگردوندم صندلی عقب یه لبخند ژکوند تحویلت میدادم تا بفهمی که دیگه نباید تو کارای ما دخالت کنی!شعور به سن نیست که!!! سی سالته هنوز نمیدونی آدم دعوت نشده جایی نمیره.
× تو ماشین هستیم و داریم میریم سمت پونک،با هم راجع به مهمی حرف میزنیم! میگه: "ببین! مهدی کسی ِ که عاشق زندگی زناشویی ِ ،تا بچه میبینه دلش میره،کلا بودشش اینه! مثلا من خیال خودم و خانوادمو راحت کردم که آقا من اصلا از زن و زندگی و دردسراش خوشم نمیاد.تا الان مجرد بودم،بعد از اینم همینه." دلم به حال اون دوس دختر بیچارت میسوزه که الان با تمام دغل بازیات 5 سال ِ باهاته و چند روز پیش بهم میگف:امسال دیگه زدیم تو گوش زندگی متاهلی.بنده خدا خبر نداره که داستان از چه قرار ِ ....
×
حذف.
× لذت کل دنیا یعنی باباتو بغل کنی ُ بگی که چقد دوسش داری.بعد بابات ذوق کنه از این حرکت یهویی ِ تو و همون جوری که باباتو محکم بغل کردی بگی: بابا کی قبض ِ موبایلمو پرداخت میکنی؟؟؟؟
× خداییش کشته ی این خط نازنینم هستم.هیچ جوری هم نمیتونم ازش دل بکنم.چند وخت پیش از این نمیدونم کجاها زنگ زده بودن که: کد ِ یک ِ تو قصد خرید خطتت ُ داره،میفروشی؟ زنیکه ی خر فک کرده من دلالی واز کردم.تازه وقتی هم که میگم نه! با من چونه میزنه که: نه! طرف گفته تا سقف 350 هم میده هااااااااااااا. یک پشتکاری هم داره که ببینی..
× بسمی تعالی به درک! میخوای ناراحت شی میخوای خرکیف شی.اصلا برام مهم نیست که به همه چغلی کردی که سودا اینجوری گفته.خانم عزیز! اولا اینکه کاملا مودبانه حرفم ُ زدم و اصلا هم به کسی توهین نکردم.دوما تو که خیلی ادعات میشه میتونستی زنگ بزنی بهم و دردت ُ بگی،دیگه چرا خاله زنک بازی را میندازی.من که گفته بودم به خاطر مهدی شده از همه چی میگذرم،پس میتونم از تو هم بگذرم.....
بابایی!
۵۲ ساله شدنت مبارک.امید دارم باز هم روزای خوبی در کنار هم داشته باشیم.
همه چی قاطی شده.
× چند روز پیش باید تو یه جلسه ای شرکت میکردم.آخر ِ جلسه آقاهه شروع کرد به دعا کردن ! بدون اینکه خودم بخوام اشکام از چشمام پهن صورتم میشد.وقتی با دستام صورتم ُ پاک کردم یه آن توجهم به خیسی و اشکهای حاضر بر دستم جلب شد. من خیلی ِ وقت ِ که جنسیتم ُ گم کردم !!!! هیچ موقع نمیزاشتم کسی اشکامو ببینه حتی مادر و پدرم اما اونقد بی تفاوت شده بودم که برام مهم نبود اون پسره با تعجب خیره به چهره ام شده.شاید باورش نمیشد من همون دختری هستم که تا چند دیقه پیش داشتم با قاطعیت تمام ! حرفهام رو میزدم....
× امروز به خاطر موردی که این چند روزه به پستم خورده باید میرفتم به یکی از مراکز " ترک اعتیاد " !
در واقع میخواستم راجع به اون موادی که این شخص مصرف میکنه اطلاعاتی داشته باشم.یه پسری ُ بهم معرفی کردن که کمکم کنه.بارون میزد! ازش خواستم اگه موافق ِ با هم تو ماشین بشینیم و حرف بزنیم.پسری بود 23- 24 ساله ، صورتی شیو کرده ، موهایی مرتب و لباسی سفید تنش بود.بعد از مدتی که راهنماییم کرد متوجه شدم که خودش هم مصرف کننده بوده و این اواخر کارش به کراک هم کشیده اما حالا پاک ِ و اونجا داره به بقیه خدمت میکنه.از ته دلم براش خوشحال شدم و آروزی خوشی هم کردم. بهم میگف: اینجا کسایی هستن که واقعا به آخر خط رسیدن و از دست ما کاری براشون بر نمیاد....
با دلی پر از درد و مغزی پر از افکار دیوونه کننده برگشتم خونه!
× خداوندا شکرت ! اما یکم به بعضی افراد بینش میدادی چی میشد؟
یه مدت که حالم خوب نیست.تو خودمم، نمیگم و نمیخندم.اصلا دلم میخواد با خودم باشم و تو غار تنهایی و آرامش خودمو پیدا کنم.اما عواملی ناخواسته باعث دیوانه تر شدن من میشه.مثلا:
تو این روزا وقتی به دوستای جنس خشن (آقایون) برخورد میکنی،اولین چیزی که میپرسن اینه که :
_پ.ر.ی.و.د.ی ؟ (بعدشم نیشش رو باز میکنه تا پشت سرش! حتی این حالت ُ پای تلفنم میتونم حس کنم.)
تو اون مواقع دلم میخواد همچین بزنم در ِ دهنش که دندوناش خورد شه.اعم از عمله تا تحصیل کرده اش!
به جنس لطیف هم که بر میخوری.سریعا میگه:
_عاشق شدی؟؟؟؟ بعد آهنگ عروسی سر میده.
ای تف تو اون روحت! تو که منو میشناسی، من تا حالا از این غلطا کردم که این دومیش باشه؟؟؟؟؟
× فعلا همینا یادم می اومد.![]()
تو این مدت باید نقشم رو به بهترین حالت ممکن بازی کنم !
بهترین حالت ممکن و موجود !
.
.
.
پ.ن : اسکات عزیزم تا جایی که برام مقدور باشه کمکت میکنم.اما من نه ایمیلی از تو دارم و نه ادرس وبلاگی؟؟!!
پ.ن : اسکات جان من در حال حاضر میتونم آیدیمو برات بذارم
دیدی یه خوابی میبینی و خیلی خوشحال میشی که اون اتفاقی که میخواستی افتاده.
اما از خواب که پا میشی میبینی همش یه رویا بوده...
.
.
.
کاش میشد یکی صدام کنه و بگه : بیدار شو ! همش یه کابوس بود نه واقعیت....
ای کاش....
خدایا ! ! ! !
ازت میخوام فردا به خوبی پیش بره.
مهدی یه زندگی جدید برام ساخت.حالا نوبته منه که دستشو بگیرم حتی شده با دعوا کردن....
خدایا ! ! ! ! !
تنهام نذار....
من ُ حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
من ُ حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار ِ سختی نیست
این روزها دیوانگی به شدت زده به سرم. از صبح ابی،اشعار فروغ و خیام رو گوش میدم و کتابهای مورد ِ علاقه ام رو میخونم.فکر میکنم اونقد " توپ مرواری" رو خوندم که جز به جزش رو حفظم.نظریه ها و موارد ِ بسیار چرتی میزنه تو سرم که باعث میشه واقعا نتونم زندگی کنم.یه وقتایی اونقد فکر مینم و اونقد جوابی براش پیدا نمیکنم که از سر ناتوانی ترجیح میدم ساعت ها بخوابم.
چند روز ِ که دارم به موضوع تحقیق ِ یکی از دوستام فک میکنم.این پسر بعد از 35 سال خودش ! به این نتیجه رسیده بود که 50% زندگی جبر و 50% باقی اختیار ِ و چون خودش واقعا درکش کرده بود و اونقد بابتش خرکیف شده بود که ساعت دقیقا 3 نصفه شب زنگ زده بود به من ُ شماره ی موسسه رو میخواست....
دارم فک میکنم تو زندگی ما آدم ها اختیار،کمتر از 50% وجود داره !!!!!!
این
دوست من میگفت که جبرش این ِ که خودت انتخاب نمیکنی که کجا و در چه محیط ُ
خانواده ای به دنیا بیای، اما خودت هستی که انتخاب میکنی چه جوری زندگی
کنی!!!! و این یعنی اختیار.
اما من به این نتیجه رسیدم که تو انتخاب
مدل ِ زندگیت 50% نداری.نمیدونم به یه پوچی رسیدم.یه روزی کوروش گفت : کل
ِ این داستان به جایی می رسه که بدونی هیچی نیستی!!!
از خودم پرسیدم که در حال حاضر بزرگترین دغدغه ات چیه؟ دیدم فعلا دردم این ِ که کنکور چی میشه؟
جالب ِ خیلی راحت به خودم گفتم : خوب! دانشگاه رو یا قبول میشی یا قبول نمیشی.از این دو حالت که خارج نیست!!!!!!اصلا وقتی جدی تر دقت کردم ،دیدم کنکور هم مالی نیست.اصلا قبول شدی و دانشگاه هم رفتی.بعدش؟
مرده شور این کلمه رو ببره که تا به یه هدفی فک میکنم سریع مغزم میگه : خوب.مثلا این هم شد.بعدش؟
نمیدونم چه مرگم شده.اما این رو خوب میدونم که از روز ُ شب و زندگی روتین وار خسته شدم. از تی وی ، از مبل ، از سلام-صبح بخیر های روزانه ، از تلفن بازی های هر روز مامانی ، از مهمونی ، از زندگی روی عرف ،از خرید کردن های پوران ، از همه چی دیوانه میشم.
اگه واقعا 50 % زندگی اختیار بود من الان با یه عالمه کتابای بی سر و ته ، یه عالمه چایی جمع میکردم و میرفتم تو دل ِ طبیعت زندگی میکردم.اگه واقعا 50% زندگی اختیار بود من خیلی راحت میگفتم : گور بابای معماری!!
میرم دور دنیا رو میچرخم تا کشف نشده های زندگیم ُ خودم !!!! کشف کنم.
اگه واقعا 50% زندگی اختیار بود، چه ها که نمیشد....
چشم بیدار بر این تلخی ایام ببند خواب هایی شکرین بهر تو دیده است بهار
پ.ن : بگو! تو هم در حال یاد گرفتن درباره ی زندگی و درس گرفتن از زندگیت هستی.(درست مثل من).تو هم در تلاشی از درد و رنج اجتناب کنی.(درست مثل من).
پ.ن : وطنم!ایرانم! عید آن روز مبارک بادم که تو آبادی و من آزادم...
پ.ن : امید دارم امسال سالی پر از عشق و برکت و از همه مهمتر تغییرات خوب باشه.برای همه...
اپیزود 1 :
سهند بعد از دو روز اومده خونه.با اینکه همیشه میزنیم تو سر هم اما دلم براش تنگ شده بود.
_سودا بیا ببین برات از هایپر استار چی گرفتم.
من در حال ذوق مرگ شدن میرم. میبینم برام یه جا سوئیچی گرفته که فندک ِ....
دیگه این بچه هم ذات خراب منو شناخته.![]()
اپیزود 2 :
من و میتی در حال خرید ِ شمع برای عمه آذر از یه آقای تقریبا 50 ساله هستیم.آقاهه داره شمع های دیگشو رو میکنه.
در حالی که داره شمع هاشو نشون میده،یکیشو از تو کیسه در میاره که روش hove هک شده .
_ دخترم! اینم خوبه.توش بنفش داره،رنگ سالم که هست.
میچرخم سمت ِ میتی ُ
_ بابا عمه آذر دیگه دوران لاو بازیش تموم شده.اینو باید واسه عروسش بگیریم.
_ ایشاالله عروس هم میشی.
_ نه! خودم ُ که نمیگم.عروس عمه آذر ُ میگم.
یه پسره هم وایساده ُ داره لبخند ژکوند تحویلمون میده.با اون قد نردبونش!
_ ایشالله که سال بعد با شوهرت بیای !
دیدم آقاهه داره واقعا از ته دل ارزو میکنه،و زبونم لال همین حالا ِ که آرزوش برآورده شه .
در حالی که به مقنه ام اشاره میکنم و کوله ام رو نشونش میدم.
_ نه آقا جون! دعا کن امسال دانشگاه قبول شم،شوهر میخوام چی کار؟؟؟؟
_ آخه من چون خودم دوس ندارم دخترم دانشگاه بره،واسه همون برای کسی دعا نمیکنم که بره دانشگاه.
_ ....................................................مرسی،خدانگهدار.
_ به سلامت.
یه آه عمیقی میکشم ُ به میتی میگم : راستی،ما جهان چندمی هستیم؟![]()
![]()
اپیزود 3 :
لم دادم توی مبل ُ دارم با مهدی،تلفنی صحبت میکنم.تو همین گیر ُ دار بی.بی.سی یه چیزی پخش میکنه.البته یه زیرنویسی هم داره هااااااا.اما من حواسم به صدای مهدی ِ و فقط به تصویر توجه میکنم.
یه عده آدم، قرمز پوشیدن و در حالی که بطری های بزرگ تو دستشونه راه افتادن تو خیابون.این وسط قرمزی ِ محتوی بطری به چشمم میاد و یهو میپرم وسط ِ حرف مهدی ُ میگم:
اوووووووووووه، مهدی خوش به حال ِ اینا.دارن بهشون شربط آلبالو میدن تو خیابون.
فردا صبح با آقای پدر در حینی که داریم چایی میخوریم باز اینو نشون میده.بابا میگه:
اینا تایلندی ها هستن که قرمزپوش شدن و همشون یه مقداری خون دادن ُ ریختن تو این بطری ها و دارن میرن سراغ نخست وزیر که نارضایتی ِ خودشون ُ اعلام کننااااااااا.
و من در حال ترکیدن از خنده هستم و دارم تعجب میکنم که چه عاملی باعث شده به اینا بگم شربط آلبالو؟؟؟؟؟؟
یک سال دیگه هم داره میگذره و تموم میشه….
انگار همین چند روز پیش بود که سال 88 رو بهم تبریک میگفتیم.به هر حال هر اومدنی یه رفتنی هم داره،فقط از خدا میخوام که همه چی خوب تموم شه.
امسال چهارشنبه سوری مونده بودم خونه و بقیه جمع شده بودن خونه مامانی اینا.شیش هفت سالی میشه که چهارشنبه سوری ها از خونه بیرون نمیرم،نمیدونم چرا اما ترجیح میدم تو خونه باشم.امسال هم از اون سالها بود.ماما اینا ساعتهای 4 بود که رفتن…
تا ساعت 7 خودم ُ با کتاب خوندن و کانال عوض کردن سرگرم کردم و دیدم دیگه حوصله ام داره سر میره و اینکه الان میتی هم مثله من خونه هستش،زنگ زدم بهش تا بگم بیاد پایین( اونا واحد 16 هستن ما هم واحد 3).
تقریبا ساعت های 8 بود که عروس پیداش شد.یه کیسه دستش بود پر از وسایل آتیش بازی ِ پارسالش. به اصرار میتی رفتیم تو مجتمع…
همه جمع شده بودن تو زمین فوتبال ُ داشتن میرقصیدن.خیلی وقت بود که تو مجتمع نمیگشتم اگه هم میرفتم آخرای شب بود که دیگه اون موقع کسی بیرون نمی اومد.شاید تو اون جمع یه سری افراد بودن که باهاشون میونه ی خوبی نداشتم اما با دیدنشون کلی تو دلم کیف کردم، از اینکه چقدر بزرگ شده بودن،چقدر عوض شده بودن و دیگه اون بچه های کوچولو نبودیم.تازه دیشب فهمیدم مامانم و خاله هام چه کیفی میکنن وقتی توی این تیپ مراسم ها تو کوچه شون دوستای دوران مجردیشون ُ میبینن.
دیشب از حضور بقیه داشتم لذت میبردم با اینکه حتی به میتی گفتم آشنا دیدی خودت ُ بزن کوچه علی چپ.
و از زنده شدن خاطرات دوران راهنمایی کلی حال کردم.
دیشب اول از همه حسام ُ دیدیم.با اینکه همچین سنی نداره و شاید الان نهایت 24 سالش باشه،ازدواج کرده بود و با خانومش اومده بود.خواهرش،راحله،اونم همراهشون بود و یه کنار وایساده بودن.یادش به خیر اون موقع ها یه کاپشن ِ رنگی داشت و ما هم اسمش ُ گذاشته بودیم "حسام رنگین کمانی".
دوران راهنمایی یه هم کلاسی داشتم به نام "مونا" اون موقع دختر خیلی درس خونی بود.اما نمیدونم شاید به خاطر بی بند و باری ِ خانوادش الان متاهل بود.البته متاهل که چه عرض کنم،قیافه اش شده بود عین ِ این فاحشه ها….با این که به خاطر برادرش زیاد با من خوب نبود اما واقعا از دیدنش با اون ریخت دلم سوخت براش.
واقعا براش ناراحت شدم،اون لیاقتش کاردانش نبود یا حتی لیاقتش اون شوهر نبود…یه پسری بود از خودش قد کوتاهتر که عین پادو دنبال مونا افتاده بود…. شاید بازی ِ زندگی مونا هم اینجوری رقم خورده…
از همه جالبتر برام "میلاد شیخ" بود.همچنان مثله سالهای پیش بود با این تفاوت که دیگه این سری موهاشو بافته بود و گیس پریشون نکرده بود و مثله همیشه شلوار جین با پیرهن ِ مشکی.منم نامردی نکردم حواسم نبودن این پشت ِ سرم وایساده،عقب عقب رفتم و یه حال اساسی به کفشش ُ شصت ِ پاش دادم.
دختر خانم شاملو رو هم دیدیم.این بچه دو سه سالی از ماها کوچیکتره.دیشب اونقد مداد کشیده بود تو چشمش و اونقد آرایشش سن ِ این بچه رو برده بود بالا که اگه سلام نمیداد،نمیفهمیدم اون ِ.نمیدونم چرا یه سری ها فک میکنن اروپایی بودن و آدم محسوب شدن اینجوری ِ….یادم میاد این دخترک سر جمع دوم یا اول راهنمایی بود که با یه آقای بالای 30 سال گرفتنش و داستانی شد تو هیئت مدیره ی مجتمع…
مجید و سعید هم بعد از این همه سال مثل پت و مت با هم اومده بودن.تنها حرکتی که تو این مدت زده بودن این بود که همیشه موهای مجید بلند بود و موهای سعید کوتاه اما دیشب موهای مجید خیلی کوتاه بود و موهای سعید خیلی بلند.با اینکه مجید با دوس دخترش بود اما نمیدونم چرا اصرار داشت اونجوری نگام کنه و بیشعور بودنش ُ بازم بهم یادآوری کنه….
بهناز یکی از دوستای خوبم ِ که دیشب اومده بود.با دیدنش کلی خرکیف شدم.همچنان مثله همیشه در طول یک دیقه عاشق ِ چهار نفر می شد.دیشب تا رسیده یه پسره رو نشون میده که کنار جدول تکی وایساده یه کنار و کاری به کسی نداره.برگشته میگه:بی خیال ِ بهروز،نگاش کنید چه آقا وایساده یه کنار….
خلاصه که خیلی ها رو دیدیم.نیلوفر نقیان،صدف،هنگامه،علی،فنچول،رفیق هنگامه،حامد،داریوش و خیلی های دیگه…..
راستی یادم رفت بگم،حسن ترکه آی قری میداد.منو میتی هم ترکیده بودیم از خنده.![]()
خیلی باید بیچاره و ضعیف باشی که با انتقاد من از " مجاهدین" انقد عصبانی بشی...
اگه معتقدی که فقط همین تیم داره بازی رو ادامه میده باید بگم سخت در اشتباهی. بازی رو همون دانشجویی داره ادامه میده که تو یه روزی ازش ایراد میگرفتی که چرا موهات اینجوری؟ چرا شلوارت اونجوری؟؟؟؟؟بازی رو پیرزنی داره ادامه میده که تو میگفتی اینا که چیزی نمیفهمن...
میگی اینا همشون بالای ده سال تو زندان بودن...من راه دور نمیرم...بیا دوست خودمو نشونت بدم که همین چند روز پیش ریختن خونش و بردنش.تقریبا بالای ۱۲ سالی هم زندان بوده....
اصلا چرا دوست من! این همه آدم.به نظرت همه این آدما مال مجاهدین هستن؟
این همه خانواده تا به امروز هنوز چشم به راه بچه هاشونن.به نظرت اینا هم....؟
خوبه که خودت یه ماه پیش مادر یکی از دوستامو دیدی که دو هفته بود هیچ خبری از بچه اش نداشت...
اینا
هزاران بار ارزشمندتر از اون مسعودی هست که هر روز یه بیانیه صادر
میکنه!!!!!اونقدر جرات نداره که تو سخنرانی هاش عکس اش رو پخش میکنن و
خودش نیست....تو با چه رویی از بچه های این خاک ایراد میگیری؟؟؟
شجاعت مال همون جوون به نظر تو قرتی ای که از جونش میگذره و میره جلو....
شجاعت اینه!!!!
آموخته ام که هميشه کسی هست که به من احتياج دارد.
آموخته ام که هيچ وقت ٬هيچ وقت قضاوت نکنم.
آموخته ام که انسان های بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام که هميشه ٬هميشه بخندم آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانيتم را ببيند.
آموخته ام که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام ،شکست خورده ام.
آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم.
یلی راحت با یه سلکت آل کردن و دیلیت کردن کل این پست و خاطراتش رو پاک کردم!
مهندس! خیلی وقته که بره من تموم شدی...
نه من به درد تو میخورم و نه تو به درد من....
.
.
.
.
.
.
پ.ن : اگر هم روزی دوست داشتم فقط به خاطر آگاهی و خودت بود...
غرغر نامه :
× بابا وختی مهمون میایید لطفا نهایتش
فردا متشرف خونتون شین و کاری نکنین که صاب خونه درجات روحانی ِ روانی شدن
ُ طی کنه! همچنین خواهشمند هستم زیادی احساس مسئولیت به خرج ندین که مثلا
وختی میرسین خونه ما یهو زنگ نزنید کل تهران ُ بریزید اینجا !!!!!![]()
× از آموزش پرورش خواهشمند هستم قبل از دوره ی طلایی کنکور یه کلاس ِ آموزشی برای خاندان ِ شخص ِ کنکور دهنده ی مفلوک بزاره و متذکر بشه که بهمن ماه زمانی نیست که " پنج " روز برید به صرف عشق و حال!!!!!!!
× آقای مهندس جان ! اگر در عقاید من
فضولی نکنی مسلما من هرگز به خودم اجازه نمیدم که شما رو با سفسطه کردن
دور بزنم.در ضمن شما فکر کردی که چون در قبال شما همیشه مودب هستم بعد از
اینکه توهین کردی من باید به شما بگم زیبای خفته آیا؟ به نظر من شما با یک
اورانگوتان تفاوتی نداری عزیزم!![]()
× وقتی بی اجازه میای سراغ کامی ِ
عزیز من،با اینکه بهت گفتم اطلاعاتش شخصیه نه عمومی! همینجوری میشه که خودت دیدی! تا تو باشی بخوای به من رو دست بزنی!
× ای ملت شریف ایران ! چرا وقتی تو خیابون یه آدم میبینید که بهش سیم های صوتی وصل هستش سریع یه کاری میکنید که ارامشش ُ بهم بزنید آیا؟ و انواع ُ اقسام ِ سوالات چرتان پرتانی رو که به ذهنتون خطور میکنهُ میپرسید؟؟؟؟ نه واقعا برای چی؟
× چه لذتی میبری از اینکه سه شب به من میس میزنی؟ یه بار ،نه دو بار میخندیم و میگیم طرف خل ِ اما دیگه هر شب این برنامه رو تکرار کردن باعث میشه که من به شعور نداشته ی شما شک کنم. عزیزم مجبور نیستی بی فرهنگ بودنت ُ به رخ من بکشی.من خودم میدونم که تو از پشت ِ کوه فرار کردی!
× رفتی چهار تا فیلم زپرتی ِ ایرانی گرفتی و لازم به ذکر که بگم اونقد نگاه کردی که دیگه دیالوگ هاش ُ از حفظی!!!!! بعد یه کاره یه کاره روز 22 بهمن همینجوری عشقی خودت ُ دعوت میکنی خونه ی ما و از وختی که رسیدی هی اصرار به اصرار که بیا اینارو بزار ببینیم!!!!! بابا من اصلا دوس دارم تو این روز کنترل ُ بگیرم دستم و هی شبکه های خبری ُ بالا پایین شم. ناراحتی، میشستی تو خونت برای بار ِ شونصدم این فیلمارو میدیدی حالشو میبردی!!!!!!!!!
× به نظرت چه عاملی باعث میشه وقتی من
نیستم دست بندازی رو رژ خوشرنگ صورتی ِ من و ازش استفاده کنی؟ هان؟ فکر
میکنم به خود شخص تو تا به حال چندین دفعه گفتم که خوشم نمیاد کسی از
وسایل شخصی من استفاده کنه و بهت هم گفتم حتی اگه از چیزی هم خوشت اومد
بگو تا برات یکی از همون بخرم. با اینکه همه ی اینارو به هر زبونی ده دفعه
بهت متذکر شدم،صبح که از خواب پا شدم،دیدم روسری ِ فسفری من ُ
ورداشتی.............![]()
× آخه من به تو چی بگم؟ یعنی چی
میتونم بگم؟ با خواهرت اومدی نشستی نیمکت ِ جلوی ما!!! چند دیقه یه بار هم
جوری کله تو کله میشید که انگاری میخوان از شما دو تا عتیقه عکس بگیرن و
اصلا هم متوجه نمیشی که من تخته رو نمیبینم.حالا اینو یه جوری میشه حل
کرد،تهش اینه که من هر دو دیقه یه بار میگم "باز دارید عکس میگیرید" اما
وختی دیگه از این پورحسین
(استاد شیمی) تعریف میکنی،دلم میخواد زبونتُ از حلقومت قیچی کنم. مرگ خودم من خشن نیستمااااااااااااااااا![]()
× این قسمت حذف شدش![]()
پ.ن : آخیییییییییییییییییش،یک حالی میده غرغر کردن.![]()
![]()
پ.ن : سلام عرشیا جان.اگر که وب سایت داشته باشی خوشحال میشم آدرسش رو داشته باشم.
ن هستم ، تو هستی ، خدا هست....
کجایی؟ از خودت خبر داری؟ می دونی داری چیکار میکنی؟ آگاه هستی یا که رفتی با کالبدت یکی شدی؟
بازم از خویش حقیقی به خودت نگاه میکنی؟ هنوزم عاشقی؟ آیا بازم وارد ِ بازی پذیرش میشی یا که سرسری قبول میکنی؟عزیزم ! عملی یا عکس العمل؟ آیا طبق قواعد بازی پیش میری یا اصلا یادت رفته؟ هنوزم با دیگران کامل میشی؟ آیا تو جایگاه اصلی ِ خودت قرار گرفتی یا تو همه نقشی میری؟رسالتت یادت می آد؟
متاسفانه یه چند وقتی هست که آگاهی و کالبدت گم شده بود.یعنی که جایگاهشون ُ گم میکردی. اما الان حس میکنم که دوباره داری به اصالتت برمیگردی.
عزیزم! یادت باشه که تو اولین و آخرین نمونه ی تولید شده در نوع ِ خودت از طرف ِ آفریدگارت هستی.
عزیزم! چه کسی هستی مهمتره تا اینکه چه سرنوشتی داری؟ تو اینی که فکر میکنی نیستی.تو یه آگاهی ِ هشیار هستی. چطور میتونی خودت ُ فراموش کنی؟ نفر اول ُ لمس کن...
فقط تویی که میدونی که چیزی هست یا نیست. تو میدونی که روی این صندلی نشستی و این یعنی بودن در جایگاه حقیقی.کودک ِ معصوم من! یادت باشه که تا وقتی به خودت نزدیک نشی نمیتونی به دیگران نزدیک بشی!
تو باید هم بازیت ُ دوست داشته باشی.وقتی که دوسش نداری شماها دیگه از هم می بررین.
یادت باشه آگاهی هیچ موقع وارد بازی نمیشه.آگاهی مدیریت بازی ُ به عهده داره.آگاهی یا من هیچ موقع وارد رذایل نمیشه.یادت باشه که انسانِ یک شخص میتونه پست،خائن،دروغگو باشه اما آگاهیش پاکه و از جنس ِ خداوند هستش پس تو دوسش داری اما باهاش وارد ِ بازی نمیشی.وقتی نقشش ُ خوب بازی نمیکنه تو میتونی بکشی کنار.
عزیزم ! برای دوست موندن با دیگران باید قرار بذاری و برای اونها گردن کلفتی نکنی و به اصرار وادارشون نکنی که از خطوط ِ تو پیروی کنن.باید مرزهای خطوط ما برای بقیه روشن باشه.شجاعت قرار گذاشتن ُ داشته باش. تعهد یعنی یا قولم ُ نمیشکنم یا اگه شکستم باید جیرینگی بهاش ُ بدم.وقتی تو بهایی برای قرارت میزاری باعث میشه طرف مقابلت بهتر به اون موضوع فکر کنه.
بعضی از بازی ها مردن اما تو هنوز داری انجام میدی.انسان بازیگر ِ بازی ِ و در فرآیند ِ کامل شدن اعتراف به کار خودش میکنه.باید درک کنی که بازی تمام شده و بابت تمام کارهات عذر بخوای و بازی جدیدی ُ شروع کنی.پس اعلام کن و احساست ُ بگو...
همه ما به هم وصل هستیم.ما از هم جدا نیستیم.برد ِ ما به همدیگه ربط داره.یادت باشه! زمانی تو برنده هستی که یارت هم برنده باشه.تو جهنم ِ دیگران بهشتی برای تو وجود نداره!
دلیل جنگ های بیهوده این ِ که همه فکر میکنن دارن راجع به یه چیزی صحبت میکنن در صورتی که هر کسی این مساله رو از دنیای خودش میبینه.یادت باشه که هیچ موقع به تفاهم نمیرسی.توی تفاهم جنگ درست ُ غلط ِ اما توی توافق انرژی تلف میکنیم تا به یک قرار مشترک برسیم.قبل حرف زدن اول بگو : تو دنیای ِ کی؟ اون چیزی که به تو ربط داره چیزی ِ که اتفاق افتاده نه علتش!پس خواهشا دنبال علت نباش.قواعد بازی ُ باید از رخدادها پیدا کنی.قانونی_اخلاقی_وجدانی بازی کن!
تو باید جهان رو ببینی نه اینکه فکر کنی.چیزی که تو میبینی باید یک کودک یک روزه هم بتونه ببینه!وقتی دنیا رو با فکر ببینی در واقع تعبیرش کردی.باید از بشین و بتَمرگ یه حس ُ داشته باشی.
عزیزم! هر کسی میخوای باشی باش اما تو نقش خودت بازی کن.حس بودن یعنی اینکه تو هستی و این فرصتی برای بودن ِ در غالب یک انسان.به هر چیزی که میبینی سلام بده و هشیار باش که ممکن بود نمیتونستم اینارو ببینم.لبخند بزن تو طلب کار این دنیا نیستی.تو به جشن کائنات دعوت شدی.نعمت بزرگ بودن ُ حس کن.همه چیز ُ حس کن و لذت ببر مثل ِ آب خوردن،سیگار کشیدن،راه رفتن...با کل دنیا پذیرش داشته باش.آری به جهان همانگونه که هست.پذیرش یعنی آهان! حالا میخوام چی کار کنم؟
از بازی خودت خارج نشو.کاری نداشته باش طرف چه جوریه؟ کاری به بازی اون نداشته باش حتی اگه بد نقشش ُ بازی میکنه تو مسئولی بهتر بازی کنی.بخشش یه لطف ِ اونم به خودت!پس ببخش.
رسالت تو توی زندگیت چیه؟ تو نیومدی این دنیا تا که آزمایش بشی.چون موش آزمایشگاهی نیستی.تو یه رسالتی داری بگرد ُ پیداش کن....
و اما مهمتر از همه بدون که عشق ُ نباید بازی کنی باید حس کنی.یادت باشه قلب ِ ما آدم ها برای هم میتپه بدون ِ اینکه خودمون خبر داشته باشیم.عشق یعنی یگانگی با کل هستی...
پ.ن : عشق برای تو که امتداد عشق خداوندی.![]()
![]()
![]()
پ.ن : مخاطب این پست منم.